خفته مجنون غریبی چه پریشان در من
نرسد زندگی وعشق به سامان در من
بی تو ای پاکترین کوکب افلاک غزل
مانده اندوه هزاران دل ویران در من
شده ام بیهوده چون کهنه بیابانی دور
که نروییده بجز خار مغیلان در من
همدلی نیست که تا درد مرا بشناسید
به جنون می بردم این غم پنهان در من
حکم تقدیر چنین بوده که باشدشب وروز
اتش تلخ جداییش فروزان در من
خبر از زندگی وعشق ندارم ای عقل
همچو مهتاب شکوفا شده نسیان در من
گر که ازاد شوم زین قفس تنگ زمان
بلبل شعر شود مست وغزل خوان در من