خفته مجنون غریبی چه پریشان در من


نرسد زندگی وعشق به سامان در من


بی تو ای پاکترین کوکب افلاک غزل


مانده  اندوه هزاران دل ویران در من


 شده ام بیهوده چون کهنه بیابانی  دور


که نروییده بجز خار مغیلان در من


همدلی نیست که تا درد مرا بشناسید


به جنون می بردم این غم پنهان در من


حکم تقدیر چنین بوده که باشدشب وروز


اتش تلخ جداییش فروزان در من

 

خبر از زندگی وعشق ندارم ای عقل


همچو مهتاب شکوفا شده نسیان در من


گر که ازاد شوم زین قفس تنگ زمان


بلبل شعر شود مست وغزل خوان در من

رنج

کوه رنج من اگر  الوند بود


تا تو بودی بر لبم لبخند بود


گر چه اندوه غریبی بر دلم


کوه تر از وسعت الوند بود


در سرمن شور شیرین تو بود


با خیال تو دلم خرسند بود


چهار فصل زندگی در چشم من



خوب وزیبا وغزل اکنده بود


می بریدی از دلم پیمان مهر


من به عشق تو دلم پا بند بود


شک نمی کردم به عشقت نازنین


تا تو بودی بر لبم لبخند بود

من از

من از پشت شب های بی خاطره

من از پشت زندان غم امدم

من از ارزوی دور دراز

من از خواب چشمان غم امدم

تو تعبیر رویای نا دیده ای

تو نوری که بر سایه تابیده ای

تو یک خانه در کوچه زندگی

تو در شهر  ازادگی

تو یک شهر در سرزمین

تو بی راز بودن به این سادگی

مرا با نگاهت به فردا ببر

مرا تا تماشای فردا ببر

دلم قطره ای بی طپش در سراب

مرا تا تکاپوی فردا ببر